![]() |
![]() |
|
|
سلام
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 19:4 توسط علی |
|
|
روزگار سگي !...
ماندن سگي...رفتن سگي...اميد،آرزو،هدف،روياها همه سگي... روزگار كه پاچه بگيرد شب و روزت سگيست و تو از آن سگي تر وقتي تن به تن مشكلات مي سايي ... وقتي براي تلاش بهانه اي كوچك مي يابي تمام مصيبتهاي عالم به يكبارگي در آغوشت مي كشند و تو اگر خود را مجنون بپنداري و بي خيال خنجر هاي تيز زمانه شوي كه پشتت را پاره پاره مي كنند افاقه اي براي برداشتن قدمي به جلو براي ديدن وجبي ديگري از راه كوتاه زندگيت نمي شود ... اينهمه ذلت و به دوش كشيدن بار غصه ها و پيمودن راه ناهموار زندگي و گذاشتن لب بر لبان عمر سگي،براي نگاشتن داستاني سكي تر در دفتر روزگار مي ارزد؟!... راستش را بخواهي اين زندگي به نامش هم نمي ارزد ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 15:24 توسط علی |
|
|
بگو آيا در اين هياهو كسي به تنها يي من جسته اي؟... بگو آيا تنها تر از من در اين رو زگار پريشاني يافته اي؟... من تو را به تنهايي ؛ تنهاي تنها ؛ميان تنهاييم ؛تنها با يك اتفاق ساده يافتم ... تنها تو ... تنها من ... من و تنهاييم ... با توي تنها ... من و تو ... تنها ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 1:51 توسط علی |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:38 توسط علی |
|
|
سلام
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 11:17 توسط علی |
|
|
اين روزها ...
این روزها دیر می آیم ، زود مي روم... اين روزها فرصت يك نگاه غنيمت است برايم ... روزگار و زندگي و همه ي چرخ هاي گردون مي گردند و ما نيز ... اينجا ، و چه آنجا ، همه جا من؛ منم ... روزگار عوض شده ... ميرود ... مي دود ... مي ماند ... اما نمي رسد ... گاهي هم كه مي رسد ، نه مي رود ... نه مي دود ... نه مي ماند !... من و تو اگر پا به پاي روزگار نباشيم كه نمي رسيم به هيچ... من و تو بايد همراهيش كنيم... اما يادت باشد ... من ، منم ... و تو ، تواي برايمان يك نگاه هم كافيست ... مگر نه؟... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 2:9 توسط علی |
|
|
من...تو...ما... به همین سادگی یکی شدیم ... شدیم و موندیمو می مونیمو موندنیا همه به همین سادگی اتفاق می افتن... میریم با هم ... من با تو... تو با من... برای رفتن بسی تو ... من و تو ... سرشارم از تو ... با تو و ... چه بی تو ... با تو و بی توام با تو ... راهمون یکیه ... همواره ... هموار می شه ... هموارش می کنیم ... رفتن با تو ... موندن با تو ... بی تو من... من نیستم ... آخه می دونی؟...یعنی می شه ؟...یعنی می خوام ... دارم ... بیشتر ... من میام ... من ... اگه نیای... من میمونم ... اگه نمونی ... نمیام ... باشه ... باشه ؟... اگه نه ... نه نگو ... نمیشه ... کمم ... کمت دارم... تو مال منی ... تو منی ... تو؟ ... من ... منی... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 21:39 توسط علی |
|
|
مرغ خوش خوان زندگي كه آواز مستانه اش گرفت... نسيم برخاسته از خاك گرم و شبنم باقي مانده از دوش ميان پرو بالش كه وزيد...حس بودن كه درونش جوشيد...خيال پرواز كه ميان رگهايش دويد روياي با تو بودن جان گرف و قصه ام آغاز شد... ميان اين سفر كوتاه دل بهانه ي ماندن گرفت... با وعده ي هواي بهاري تر و تهديد فصل خزان مجاب نشد كه نشد... گوشه اي ميان دلواپسي هايش آشيان كرد... از تو افسانه اي ساخت و با خاطره ات سر كرد... هوس كور و عمر به باد داد و عشق جاويد آرزو كرد... اسرار آدمساز را گوشه اي از فراموشي چال كردم ... جواني و توان پرواز به فرسايش سپردم... و هنوز آشفته ي نرسيدن نيستم... فقط دلتنگم... هميشه انتظار دلتنگم مي كند... بي قرار گذشتن نيستم ... ماندن هم چاره ام نيست... غمگين تر از هميشه به افق چشم دوخته ام... روز من هم رو به سياهي مي رود... فردا و داستاني ديگر در راه است... تو و اين عاشقانه هاي من ... كاش برسي ... كاش باشي ... كاش ... همين بس است ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 10:43 توسط علی |
|
|
اين سكوت شبانه را موجي از ارتعاشات لرزان مي شكند ... و من مسخ شده را ؛ نفرين عاشقانه اي بي خود مي كند... شانه هاي غم زده ام را تكرار هق هق بغض فرو خورده فرا مي گيرد... دستها و پاهاي از گليم درازتر شده ام را با آغوش سردم هم خانه مي كنم... غربت تلقين شده ام از اين بيش ميشود...خيالات ترساي عاشقانه ام پيش مي رود... توهمات دور و نزديك خاطرات قديمي ؛ ميان حافظه ي كورم سوسو مي زند... آتش زير خاكستر احساساتم از درون مي سوزانتم و خالكسترم را ضره ضره ؛ دقايق بر باد مي دهند... درد عشق را ؛ ماتم زده هايم نيز درمان نمي شود ... زخم عميقم را ؛ مرهم شور چشمها افاقه اي ديگر نيست و هيهات ... ارزوي محال شكفتن غنچه ي لباني بهاري بروي چهره ي سرد و بي روحم ؛ احساسات يخ زده را آب نمي كند... ميان تنهاييم ؛ نبودنت جگرم را پاره مي كند ... قلب شيشه ايم روزي برايت هزار بار مي شكند ... خسته از تقدير نفرين شده زمزه اي خفيف از اعتراض اگر روانه ي لبانم شود آسمان و زمين كمر به بريدن نفس كوتاهم مي بندند ... كاش مي شنيدم از لبانت قصه ي رهايي... كاش جغد پير زندگي سياهم دل از شب و ناله هاي فراق مي كند و پرستويي رها مي شد ؛ و با نفسي از هوايت مشامم را تازه مي كرد ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 0:1 توسط علی |
|
|
بي توام با توام... به گواهي زمان ... به زمين ... به خاك ... مشتم پر است ... مي نويسم ... نميدانم نمي داني... ماندنيم آيا ؟ ... اين هم زمين خداست ... اين هم
از خداست ... خدا هم اينجاست ... تنهايم ... اگر تو نمي داني خداي تو كه مي داند
... آب خشمگين ... اسير سپاهيان نيلگونم ... از من بال و پر مي گيرد ... او نيز
توان پريدنش نيست ... در خود مي مانم ... زندان من از من است... اين نيز هديه از
خداست ... همه جا خداست ... براي هميشه خداست ... پس تو كجايي؟ ... تو نيستي ... من
تنهايم ... اينجا پر است از خدا و خالي است از تو ... بي تو با خدايت تنها مانده
ام ... من كه خدا نيستم ... خدايت نيز نمي خواهد تنها بمانم ... اما هستم ... و مي دانم مي آيي و ميرسي ... اما مي نويسم كه ميگزري ؛ مگذاري ... من قفس تو نيستم ... تو اسير من نيستي ... اما با من با خدايت تنها نمي ماني ... تنهايي ازان
خداست ... ما كه خدا نيستيم ... خدا كه مي داند من و تو براي هم تنها نمي مانيم
... خدا بين من و تو تنهاييمان را پر مي كند ... تا خدا مي خواهد ... بي توام با
خدايت تنها نمي مانم ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 2:23 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
طنز با من میمونی ؟ غزلگريه ها غم توی چشمات چه غریبونه نشسته باور کن قشنگه آشيانه شعر مليحه سیمین بر تبیان آهاي رفيق يادت هست ؟! مشاطه نیلوفرانه |
|
RSS
|