![]() |
![]() |
|
|
فکر یک نگاه ... فکر یک دل ، همجوار غم و غصه هایت ... فکرهای شیرین ، هم قرین اشکهایت ... آشوبی بیمار گونه ؛ ترتیبی مریض ، آنقدر زیاد که به بی خیالیش بیرازد ... همه اشان و یک فکر شلوغ که از میان آن همه یکی را بیشتر می پسندی ... باید رفت ... باید ساخت ... باید پذیرفت ... خویش را ... آدمها را ... زندگی را ... سخت ... طاقت فرسا ... مشکل ... پر سوز ... پر درد ... پر غم ... نقطه ی شروعت آدمیت ، کافیست تا وقتی که باشی ... بخند ... خنده دارد به جان من و تو ... این نیرنگ را اینبار تو به کار ببند برای روزگار ... گریه هایت را خنده کن و از نو آشوبی دیگر بساز و معرکه ای دیگر به پا کن دوباره ... این هم بشود قوض بالای آن یکی و باز بخند به قوضهایت ... آتشت را نیز بسپر به دریا ... اگر نبود سر آب بس است برای دلخوش کنک ... برای خنده ی بیشتر ... تمام می شود ... سر می رسد... فکر کن به اینکه امروز آنروز است کمی بیشتر دلتنگ امروز باش ... تا هستی غصه اش را بخور ... امروز را به یاد ماندنی کن ... با یک خنده ... با یک نیشخند ... با یک تلاش ... همین بس است ... برای امروز و تا فردا ... خدا کریم است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:42 توسط علی |
|
|
زندگي تكرار ثانيه هاست ... مثل وقتي حس مي كني تا قله فاصله اي نيست و ناگهان تمام راه رفته را مثل هميشه با سر فرو مي افتي ... آنگاه براي دلخوشي خود مي گويي يك تجربه تازه ! ... لعنت به هر چه زندگي نفرين شده است ... بگذار يك بار در زندگي هم شده حرفی از منطق و فهم نباشد ... بگذار يكبار هم كه شده ... مثل رفتن در كويري كه نه سر دارد و نه ته ؛ همه اش خشكي است و صداي پر سوز باد و لبهاي ترك خورده ای كه آب تمنا مي كنند ... بگذار بروم بدون آنكه به پشت سرم نگاه كنم ... بگذار بجنگم بدون آنكه حرفي از آتش بس باشد ... مي خواهم با تمام خستگيم يكجا جان دهم . نقطه سر خط نه ؛ خواهش مي كنم ! ... بگذار فصل آخر من هم با يك علامت سؤال تمام شود . لعنت به اين تن پوش تنگ ... به اين حصار جسم ... به اين سيم هاي خارداري كه روح را احاطه كرده اند ... لعنت به دروغ... لعنت به ... مي خواهم همه ي اين زندگي را يكجا براي نابودي به ارث بگذارم ... نامم را هم نمي خواهم براي باقي ماندن ؛ اجاره دهم ... گوش كن ؛ صداي ناقوس زندگي من نيز به گوش مي رسد ... قدمهاي آخر اين راهپيمايي طولاني است ... هر چه بود و نبود را ؛ همه ي خوب و بدها را ؛ همه ي زندگي را ... براي تو باقي مي گذارم ... تو اي كه فكر مي كني دنيا هنوز چيزي براي كشف كردن دارد و ارزشي براي جستجوي بيشتر ... همه اش مال تو ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:26 توسط علی |
|
|
وقتی خسته ای زندگی برایت بی ارزش است ... وقتی خسته ای هیچ چیز به اندازه ی
خستگیت مهم نیست ... وقتی خسته ای زندگی برایت ، بهانه نمی خواهد . بهانه ات می شود فرار و لحظه ای استراحت و آرامش ... آتش بس برایت تنها راه حل می شود . وقتی خسته ای انگار سلول ؛ سلولت درد می کند ... خواب را به بیداری ترجیح می دهی و ماندن معنایی ندارد ... وقتی خسته ای خوب و بد فرقی نمی کند ... خستگی یک عذاب است ... استادم می گفت : " کار در خستگی باعث پیشرفت است " این یعنی تحمل سختی و تحمل سختی یعنی ریاضت ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 9:22 توسط علی |
|
|
تولدم مبارک !
وقتی که با کوله باری از سندهای منگوله دار تجربه بر می گرم . تجربه هایی که به نام منند . وقتی غرورم واژگون می شود و از خورده ریزه هایش هم چیزی باقی نمی ماند . تجربه ها هر چند تلخ اما آموزنده اند . پس پشیمان نیستم ... تولدم مبارک ، هر روز که شکست را تجربه میکنم ... اگر چه تلخ اما تلخی ها شیرینی را تعریف می کنند ، مگرنه؟ تولدم مبارک هر روز که از نو آغاز می کنم ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 22:55 توسط علی |
|
|
خواهم رفت از این دیار ...
خانه به حراج خواهم گذاشت ... تن به کوچ خواهم داد ... پرچم سرخ به زیر خواهم کشید و سفید پوش خواهم شد ... آسمان آبی و شفاف احساس ، گل آلوده شده ؛ جاده ی زندگی مه گرفته ... انگ سر شکستگی گریبانگیرمان شد ... کشتیهامان همگی غرق شدند ... سرمایه گذاریمان با شکست مواجه شد ... طعم شیرین اتفاقات خوشایند ، به آینده امید وارمان کرده بود ... آن سیمای زیبا که از روزگار دیدیم نقابی خوش آب و رنگ بیش نبود و اکنون با هیولای تقدیر روبروییم ... فریادهایم را بشنو ... آهم را به یاد بسپار ... داستانم را باور کن ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 0:22 توسط علی |
|
|
دلم می خواهد بنویسم ، می خواهم بنویسم از عشق ؛ از احساس ... از احساسی که افسانه است ؛ شاید هم نه ... می خواهم از احساس گرمی بنویسم که پناهگاه قلبهای تنها و خسته است ... قلبهایی که خستگی را از این رسم و این روزگار به ارث می برند ... قلبهایی که تمام فصل زندگیشان زمستان است ... قلبهایی که سرما مفهوم جریان داشتن را از خاطرشان پاک کرده و انجماد آنها را به قله هایی دست نیافتنی تبدیل کرده است ... می خواهم از افسانه ها بگویم ... از افسانه هایی که پرند از شور و شوق و پرند از احساسهای صورتی ... می خواهم بگویم مثلا از سلام ؛ مثلا از آرزوی بهترینها ... می خواهم فریاد کنم حس پرواز را ... می خواهم انکار کنم دشنامهای پر از کینه ای که بی حوا از دهان ژنده پوشی ریش سفید بیرون می آید و به عمر بر باد رفته حواله می شود ... می خواهم باور کنم کسی هم هست مثل من که پرسه زنان در این کویر خشک و گریزان از اولین باران سال به دنبال مکانی می گردد تا گذر این ، نوید فصل نو را ببیند و آرام باشد در مامنی که برای خود و تنهایی خود یافته است ... می خواهم باور کنم که همه ی افسانه ها حقیقت دارند ... می خواهم هنوز سبز ؛ باشد ... زرد ؛ باشد ... آتش و خاکستر هم ... و سفید برایم توری بسازد از آرامش و تمکین ... و گهواره ام باشد آبی ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 17:24 توسط علی |
|
|
وقتی که فکر می کردیم همه چیز همان است که می اندیشیم ؛ خاطره هایمان
رنگ کبود گرفت ، رگهایمان رو به خشکی رفت و نوای غربت به گوش رسید ... وقتی که چشمهایمان بسته بود به هر چه واقیت ؛ خوشبختی از جوارمان می گریخت ... وقتی که ... وقتی که ، آه که قدمی برای خود بر نداشتیم و دلهامان را به هر چه خونسردی است باختیم ... کودکیت را به خاطر می آوری ؟ دوستی هایی که حالا بوی پاییز می دهد و مسلما در تنهایی می شود بهتر فکر کرد ... آه که چقدر دلتنگم ... دلتنگ آن حوض آب و آن دیوارها و آن گل هفت رنگ ... چقد دلتنگم ، دلتنگ پریشانیهای کودکانه ام ... برای غمخواریهای کودکانه ام ... و چه فایده که هر چه فریاد بزنی تنهایم ، خبری از عمری تازه نیست ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 5:19 توسط علی |
|
|
و مرد سیاه پوش می آید ... مرد فاتح شبهای تیره ... مردی همچون سایه آرام و بی صدا ... همچون رعد مخوف ... همچون سیل جاری ... مرد سیاه پوش می آید ... باید منتظر اتفاق تازه ای بود ... داستانی دیگر ... داستانی پر ا ز هیاهوی سکوت ... و به انتهای شب راه برای رفتن و تکه ای شمع اگر از خاطراتت چیزی باقی مانده باشد ... و ماه ... و یکی در میان چهارده و تا دلت بخواهد جا برای عاشق شدن ... و زمزمه ی امید و دستت را که بی اختار دراز می کنی و در این ماجرا جویی سهیم می شوی ... شاید برای شنیدن حتی یک داستان تازه ... می خواستی بدانی همیشه برای صعودت فرودی هم هست ؟ ... و همیشه از جواب ترسیده ای چون فرود را دوست نمی داری ... و آرزو می کنی که راهی را که عاقبت باید برگشت هیچ گاه نروی ... به اندازه ی تمام خورشید روزهای تازه در راه است و برای تمام تنهاییت مرد سیاه پوش و شب چهارده ... و به اندازه ی یک عمر تجربه تا خدا را شکر کنی به خاطر چیزی که هستی ... مرد سیاه پوش می آید و فراموش نکن از رفتنش دلگیر می شوی ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 5:40 توسط علی |
|
|
بهانه ها آغاز شده اند باز ... بهانه ی شبهای بارانی و خیابان و پیاده رو و شب و آن چراغها که هر کدام چند متری از پیاده رو را روشن می کنند ... بهانه ی آنجا که شبها رفتنی است ، رفتنی و نرسیدنی ... آنجا که فرقی نمی کرد آسفالت یا خاکی برای رفتن و رسیدن هموار بود ... و آنگاه که سر زندگی با قطره قطره ی باران بر سرت فرو می ریخت ... بهانه آغاز کرده ام و ای کاشهایم را چه فایده ... برایم عجیب است ، که بوده ام و چه شده ام ... آرزوهایم ، رویاهایم ، شبانه هایم ؛ همه به مرض فراموشی دچار شدند ... دلم پوسیده انگار و سهمم از زندگی همین دو خط ، ناگفته ها هم نیست ... کاش کسی بود برایم شعر روزگار جوانی را می خواند تا بیاد آورم و غرق شوم در رویاهای گذشته ام ... چه باید کنم با دلواپسی امروزم ... بزرگ شده ام و اما می طلبم کودکانه ها را ... آرزویم بر باد رفتنی است ... دلم شکستنی است ... اشکهایم ریختنی است ... و تو ... شاید گاهی دیگر ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 1:58 توسط علی |
|
|
همچون غریبه ای آرام و سنگین وارد می شد ... تبریک بگو نسیم ، و جار بزن ؛ و سرد ، سبک به آسمانها پرواز کن ... و بهار ، رنگ کن در و دیوار ... قدمهایش آرام و بی خیال با چهره ای که متانت از آن می بارید ... اما این آرامش آرامشی ساکن نیست ... این قدمها هدفی را چنین استوار دنبال می کنند ... آمده ای به شهر بی انتها ؟! ... خوش آمدی ! ... تا بحال اینچنین سبک بال ندیده بودمت ... مثل اینست که بر ابر راه می روی ... در چشمانش قدرت به وضوح خوانده می شد ... سرودی به لب داشت و می گفت... با که ؟! خدا می داند ! .. پس چرا ایستاده ای دوست من ! ... جلوتر نمی روی ؟! ... پس دریا ؟! کوه ؟ دشت ؟ غروب ؟ پس چرا حق به جانب لبخند می زنی ؟ آه این خانه ی کوچک ؟! ... پله ها را یکی یکی طی می کرد و سنگ فرش به پاهایش بوسه می زدند و در مقابل در ایستاد ... دری که به خود می لرزید ... با ناله ها و شکوایه های بی شمار در و دیوار وارد شد ... اینجا کجاست دوست من ؟ چه قابهای زیبایی ... آه اینجا ، هم غروب هست ؛ هم دشت ؛ هم کوه و هم دریا ... آه این زندگی توست ... اینها خاطرات تو اند ... اما ... اما ... و خیره به سویی دیگر می نگریست ... چه نور خیره کننده ای ! ... چیست آنجا ؟! آه یک پنجره ... پنجره ای رو به ... ! اینجا را بیبن تو در شهری بزرگ شده ای که همه جا را با پاکی آغشته اند ! ... عجیب است ، با این سگهای شکاری چگونه بدون دغدغه زندگی می کنید ؟ آه مرا ببخش به اینجا ! ... اینجا ... خدای من فکر می کردم فقط در شهرهای بی انتها میشود بهانه ی ... نه باور کردنی نیست ... ببخشید که می خندم ؛ مثل خودت سرشار از معصومانه است ... چرا اینگونه نگاهم می کنی ، چیزهای بیشتری باید ببینم ؟ ... میدانم ،این قسمتش را از برم ... غم و غصه اینجور جاها شایع است ... پس این غریبه ها کیند ؟ برای زندگی به غریبه ها احتیاجی هست ؟ و چقدر هم زیادند غریبه ها ... غریبه ... چه ؟ اینجا را ببین ... بعضی غریبه ها آشنا می شوند ! ... آه یعنی آشناهایت روزی غریبه بوده اند ؟ چه پر رمز و راز ... و این غروبها و این پنجره ها ی باز ... نمی توانم درک کنم ... آرزو می کنم این دفتر بسته نشود تا ... چرا می خندی ؟! ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 5:22 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|